تبليغاتX
Oneline users :

˜ÏåÇی ÎÝä ÌÇæÇ ÇÓ˜ÑیÊ

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
::. گمرکات عشق است.تقدیم به هر چی عاشق .::

گمرکات عشق است.تقدیم به هر چی عاشق

Visits :

: درباره وبلاگ

 

توی آسمون دنیا هر کسی ستاره داره چرا وقتی که نوبت ماست آسمون جایی نداره مرتضی 18 ساله از لنگرود هستم و امیدوارم که از وبلاگم خوشتون بیاد.درضمن از رنگ آبی خیلی خوشم می یاد.
lootti_gomrekati


 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

آبان 1386
بهمن 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384

 

: پیوندها

 

آقا حسام
کدهای جاوا وبرنامه های کاربردی عالی
آقا بهروز
جهانگردعاشق
سحر خانوم
خون آشام
آقا کامیار
ضد دختر
آبجی نیوشا
دوست خوبم آقا محمد
کافی نت راین
عشق نهان
شیوا خانوم
یه گمرکاتی باحال
دانلود نرم افزار
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
بهار
کسی.......(ابراهیم)
بچه +(نیلوفر)
زیباترین(سینا)
روزهای عاشقی
بوستان عشق
.:: قالب های رایگان ::.

 

: موسیقی

 

 

: لینک باکس

 

 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا به همراه 400 کد جاوا

 
 
نفرین به هر چی آدم ...........
نفرین به هر چی آدم بی جنبه نفرین به هر چی آدم زیر آب زن.هر چی می خوای سرت و بندازی پایین سر گرم خودت باشی نمی شه نمی زارن.یه وقتایی همه چیز خوبه تموم اطرافییانت با هات خوبن اما یه باره همه چیز خراب می شه دیگه از آسمون برات گل نمی باره بلکه هر چی سنگه می خوره تو سرت همه چیز وارونه می شه نفرین به هر چی آدم زیرآب زن نفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرین
| +| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
تنهام نگذار

| +| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 

   سال نو همه مبارک انشاالله سال خوبی رو پشت سر گذاشته باشید و سال خوبی رو داشته باشین .امیدوارم که همیشه موفق باشید و به آرزوهاتون دست پیدا کنید و کبوترهای عشق در بام زندگیتان در حال پرواز باشند

| +| نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
بالهایت را کجا جا گذاشتی

        بالهايت را کجا جا گذاشتي؟


پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي  پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .


پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .


آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست

| +| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
بی کس

سلام خیلی وقت که تو وبلاگم چیزی ننوشته بودم آخه حوصله نداشتم.بعضی وقتها هستش که دیگه نایی نداری برای نوشتن. از همه چیز بدت می یاد تا به یه کاری دست می زنی فقط گند به بار می یاری هر کی یه جور حالت رو می گیره .به هر طرف سر می زنی فقط گیر بازار هستش.داری خفه می شی اما نمی تونی فریاد بزنی کمک بخوای.دارم خفه می ی ی ی ی ی ی ی شم م م م م م م م م م م م

| +| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
از کجاشروع کنم....؟دردها را باید گفت

| +| نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
نبرد من و تو.برنده کی

همیشه هراس داشتم که من واقعی من کوچکتر از من آرمانی ذهن تو باشد. من ذهن تو اگرچه از من سرچشمه گرفته ولی جدای از من نشو و نما می کند. چه منزه است این موجود خیالی!

دستهایم را بالا می برم. من توان رقابت با این موجود بی نقص را ندارم. او برنده است و من از پیش باخته.

من اینجا روی زمینم. لابلای انسانهای خاکستری پیرامون تو.

| +| نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
اشک خون

 

دست هايم بوي گل مي داد  

،مرا به جرم چيدن گل گرفتند    

.اما هيچ کس نپرسيد...........

 شايد من گل کاشته باشم

| +| نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
این دنیا این قدر بزرگ هست که واسه من و تو جاداشته باشه

سعي نکن.............

اگه يه روز کسي بهت گفت دوست دارم

سعي نکن بهش بگي دوستش داري

اگه گفت عاشقتم

سعي نکن عاشقش بشي

اگه گفت همه ي زندگيش تويي

سعي نکن همه ي زندگيش باشي ِ

چون يه روز مياد و بهت ميگه ازت مُتنفرم

اونوقت تو نمي توني سعي کني ازش متنفر بشي .........((هیچ وقت هم نمی تونی فراموشش کنی.))

| +| نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
غم تنهایی

چرا وقتی که آدم تنها میشه

غم و غصه اش قدر یک دنیا میشه

میره یک گوشه خلوت میشینه

اونجا رو مثل یه زندون می بینه

غم تنهائی اسیرت میکنه

تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه

غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه

یاد اون روزها می افتم زیر مهتاب بهار

توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار

غم تنهائی اسیرت میکنه

تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمیشه

دل این آدما زشته دیگه زیبا نمیشه

اون بالا باد داره زاغه ابرارو چوب میزنه

اشک تو این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه

غم تنهائی اسیرت میکنه

تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

| +| نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 

 صداي شكستنم رانشنيدي؟؟؟       

تا كي به اميد فرداي پر از مهرباني فال بگيرم با حافظ؟؟ تا كي از فرصت استفاده كرده و يك

دل سير گريه كنم لابه لاي باران ها؟؟؟ هنوز صدايت از دفتر دلم پاك نشده است... وخط  

خطی هاي نگاهت !!!

آنقدر آه كشيدم و نگاه كردم به ابرها كه آسمان رنگ انتظارم شد...چشمانت خيال گفتن رازي

را دارد.. كه لبهايت طفره مي روند.. شايد راز رفتن است و جدايي... شايد هم تنفر.... بگو ..

در خلوت يلداي ام بگو تا من از دلواپسي و گورها از تنهايي به در آيند..... پرسه ميزنم ميان

دلتنگيهاي خويش... تداعي ميكنم خاطره ها را ... عشق را كم و بيش!!! شايد گره از اندوهم

گشوده شود با ته مانده طاقتي ... لمس ميكنم زندگي ساطور شده را و خود را كه در چك چك

سلولهايم پير مي شوم.....هنوز بر لبهايت ننشسته ..نوشيدي ام و من كيش شدم ...وتو

مبهوت و مات !!! هيهات از بازي روزگار ... هيهات!!!

بي آنكه بدانم روزي برايم خاطره اي خواهي شد به زندگي لبخند زدم و به عشق سوگند

خوردم ... حالا!!! چهره ژوليده ام را در آئينه كه مي بينم فكر ميكنم كه آنقدر با خودم صميمي شده

 ام كه بگويم مرگ بر اعتماد....

 

طعنه هاي عقرب گونه ات هم عشق را از چشمم نينداخت... تنها به من آموخت عشق بايد

الهي باشد و بس.....!!!1

گاهي اوقات خود را گم ميكنم... مثل حالا!!!

اما صدايي انگشت به دهان مي گويد: فكر ميكنم شما را جايي ديده ام !

اما نميدانم مگر سواد ندارند... روي پيشاني من كه نوشته شده صاحب اين عكس سالها قبل

مرده است.....

شايد تو هم مسافري عجول بودي كه نخوانده رفتي يا من راوي بي تجربه آخرين قصه كه

 بدون هيچ صدايي با خيالي كه ديگر رنگ نداشت روي خودم خط كشيدم..... آري روي خودخط

كشيدم ... من مرده ام... گريه بي فايده است... گريه مكن..مهربان باش مهربان!!!!!!!!                    

| +| نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  Mahdi-K
All Rights Reserved