تبليغاتX
Oneline users :

˜ÏåÇی ÎÝä ÌÇæÇ ÇÓ˜ÑیÊ

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
::. گمرکات عشق است.تقدیم به هر چی عاشق .::

گمرکات عشق است.تقدیم به هر چی عاشق

Visits :

: درباره وبلاگ

 

توی آسمون دنیا هر کسی ستاره داره چرا وقتی که نوبت ماست آسمون جایی نداره مرتضی 18 ساله از لنگرود هستم و امیدوارم که از وبلاگم خوشتون بیاد.درضمن از رنگ آبی خیلی خوشم می یاد.
lootti_gomrekati


 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

آبان 1386
بهمن 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384

 

: پیوندها

 

آقا حسام
کدهای جاوا وبرنامه های کاربردی عالی
آقا بهروز
جهانگردعاشق
سحر خانوم
خون آشام
آقا کامیار
ضد دختر
آبجی نیوشا
دوست خوبم آقا محمد
کافی نت راین
عشق نهان
شیوا خانوم
یه گمرکاتی باحال
دانلود نرم افزار
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
بهار
کسی.......(ابراهیم)
بچه +(نیلوفر)
زیباترین(سینا)
روزهای عاشقی
بوستان عشق
.:: قالب های رایگان ::.

 

: موسیقی

 

 

: لینک باکس

 

 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا به همراه 400 کد جاوا

 
 
اومدم با یه طوفانه جدید
| +| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
همين و ديگر هيچ

چه خباثتى مگر از من سر زده ؟
لابد گناهى كرده ام كه ديگران اينگونه در من خيره مىشوند
نه چيزى براى بردن
نه چيزى براى باختن
فقط پوچي و تنهايي
و اين تقصير خودم است
تقصير خودم است

گناهم چيست كه در حسرت تو بايد بسوزم 

و

 بسازم خسته ام از اين شب هاي تنهايي

و

غرق مي شوم در اين دنياي كوچك

| +| نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
دو دلم

اي خداااااااااااااااا...همه مي گن تو وجود داري.همه مي گن تو بزرگي اما دل من خيلي کوچيکه تو توش جا نميشي.آخه دلم پره.پر از يه عشق آره يه عشق زميني.نمي دونم به حرف کدوم گوش کنم به حرف تو که نمي بينمت يا اين عشق که تو دلم هستش و تمام وجودم رو فرا گرفته.تو رو نمي شه ديد اين عشق رو هم نمي شه ديد.شايد هر دوتاتون يکي باشيد شايد هم اينطوري نباشه.شايد هم عشق جزئي از تو باشه.اگه انجوريه يه خواهش ازت دارم آخه مي گن تو عاشق ها رو خيلي دوست داري.خداياااااااااااااااااا مي خوام اين عشق واسه هميشه تو قلبم بمونه.خدا ازت ممنونم که عشق رو آفريدي اما يه گله دارم يه بغض اونم اينه که چرا جدايي رو آفريدي.يه درخواست ديگه يه خواهش تو رو به جون اون عاشق هايي که دوسشون داري قسم مي دم که جدايي رو واسه من معني نکني.مي گن توهمه چيز رومي بيني اما من شک دارم که منو هم ميبيني اشک هاي منه دل شکسته روهم ميبيني ي ي ي ي

 

 

چشمهايم را كسي به زور مي بندد ... چشمهايم را اگرببنديد پلكهايم بي وقفه تلاش خواهند كرد ... هيچ كس كورتر از آنكه نگاه نمي كند نيست ... پروانه بايد در باد رها باشد ... قفس جاي پرزدن ندارد اين را همه مي دانند ... تعجب من بارها از اين است كه ميان اعداد گيج شده اند بعضيها ... ! دلم پروانه اي در مشت ايشان است ..من به نقطه تحمل رسيدم و اينك پرواز كردن كم كم از ياد من خواهد رفت ... زيار انديشه هايم ،‌انگيزه هايم و اميدهايم دفن مي شوند در اين قفس ... خدايا پرواز را در حافظه ام حفظ كن تا روزي كه درهاي قفس را باز كنم و مشت گره كرده ايشان مرا به فضا پرتاب كند

 

 

 

به خدا دوست دارم ناناس جونم

 


 

 

 

| +| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 

شاید باور نکردی آن زمان که گفتم می روم برای ابد رفتم.....هیج گاه جدی نگرفتی که صبح گاهی خواهد آمد که خواهم رفت....آخرین وداعم را دیدی اما باز سکوت کردی.....تنها گفتی کاش امشب بمیرم.....و من در گرداب خاطراتم به تو فهماندم که سخن ات پوچ است.....مرگ تو با رفتن من فرا نمی رسد و این چه زیباست!

و اکنون دیر زمانی است که من رفته ام....گویا هرگز نیامده بودم.....باز چون همیشه خورشید طلایی رنگ طلوع می کندو شبان گاهان ماه نقره فام رخ می کشد در آسمان خیا لت.....اما دیگر سلامی نیست.....

قلبم گرفت ای نازنین نفس دیگه نفس نیست....آه این زمین و سرزمین واسم به جز قفس نیست......
سلام.....
۱:سوال: چند بار به یک نفر فرصت می دی؟....!!!!!!!!
-:جواب: ......عاشقی.....بیشتر از هر کس و هر چیز در دنیا دوستش داری.....تمام لحظات شبانه روز رو به یادش میگذرونی.....خواب می بینی که توی این دنیای به این بزرگی فقط و فقط تویی و اون توی یه  دشت بزرگ.....با اون میخندی....می دوی.....نگاه میکنی و......

زمان می گذره....بهت می گه دوستت داره و تو تک ستاره آسمون قلب شی....حالا دیگه تو خوشبخت ترین آدم روی زمینی چون اون و داری......و حاضری به خاطرش همه رو فراموش کنی....و
و یک شب....یک شب سیاه سیاه.....طوفان می یاد طوفانی که کاشانه عشقت رو به یغما میبره....محبوب به تو می گه : وقتی گفتم عاشقتم معنای عشق رو نمی فهمیدم کو ر بودم....اما حالا فرشته زندگیم رو دیدم و عاشق شدم....من اشتباه کردم ....تو نیمه گمشده من نبودی و حالا.......

Taraneh ha groups

به خدا دوست دارم ناناس

| +| نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
ناناس
 

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميرم

 عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست

 

 

 رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم،
 براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند.
طعم توفيق را مي چشاند.
و چه تلخ است لذت را "
تنها
" بردن
و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن
 و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "
تنها
" خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.
در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "
تنهايي
" را در سرت زنده ميكند .
"
تنها
" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است .
"
تنها
" بودن ، بودني به نيمه است
و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "
تنهايي" را احساس کردم

 

 

کاش کوچيک بوديم............ وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم. کاش کوچيک مي مونديم تا حرفامونو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شديم و فرياد که مي زنيم باز کسي حرفامونو نمي فهمه
اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست
وقتي گلدان شکست مادرم گفت حيف بود پدرم گفت قشنگ بود خواهرم گفت مال من بود برادرم گفت گرون بود مادر بزرگم گفت دوستش داشتم ولي وقتي دلم شکست کسي آه هم نگفت

| +| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
دل سوخته

نمی خواستم مثل اشک هاش یه روز از چشاش بیفتم

ندونستم زیر پاهاش سنگی قیمت و باختم

آرزوم بود با وجودم مثل روحم آشنا شه

واسه پرواز غرورم بال پرواز صدا شه

چی شده اون همه احساس این و هرگز نمی دونم

دیگه بستمه شکستم نمی خوام عاشق بمونم

گم شدم تو شب چشماش بلکه عاشقم بدونه

واسه سرسپردگی هاش دیگه لایقم بدونه

اما امروز یه غریبه است که فقط به من می خنده

دل و دیوونه می دونه در رو دیوونه می بنده

چی شده اون همه احساس اینو هرگز نمی دونم

دیگه بستمه شکستم نمی خوام عاشق بمونم 

| +| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
عشق دروغه

چگونه می توان عشق حقیقی را تشخیص داد؟

شما از طریق اینترنت با کسی آشنا می شوید، هر روزی که سپری ميشود خاطره های شما بیشتر و بیشتر شده و نسبت به هم علاقمند می شوید. اما چگونه می توانیدتشخیص دهید که آیا واقعا عاشق شده اید یا رابطه شماتنها به دلیل یک جاذبه موقتی است؟ یک انسان در طول زنـدگی خـود به طور میانگین حداقل 4 مـرتبه عـاشق مـیشود. اما آیا واقعا هر 4 مرتبه، عشق او حقیقی است؟ ما در این قسمت علائم مربوط به عشق، احترام و ارتباط را بـاشما در میان مـی گـذاریـم تـا قـادر به
تصمیم گیری باشید و تشخیص دهید که آیا فردی که با او قرار ملاقات می گذارید شخص مورد نظر شما هست یا خیر.

1- ارتباط
وجود صداقت در رابطه جزء ضروریات به شمار می رود، همچنین پیش از آنکه به کسی تعهد بدهید باید سعی کنید که در ابتدا او را به خوبی بشناسید. شما تا چه حد یکدیگر را می شناسید؟ آیا فقط در مورد مسائل جنسی با یکدیگر صحبت می کنید؟

نقاط قوت:

شما در مورد تمام مسائل زندگی از قبیل مال و ثروت، فرزند، چیزهایی که از آن وحشت دارید و آرزوهایتان با یکدیگر صحبت می کنید.
شاید با هم بحث کنید، اما در آخر به مصالحه دست پیدا می کنید.
در مورد احساساتتان با یکدیگر صادق و روراست هستید.


نقاط ضعف :

شما تنها رنگ مورد علاقه و نام مجله ای را که او می خواند، می دانید و از طرح سوالات عمیق تر پرهیز می کنید زیرا تصور می کنید که او جواب شما را نخواهد داد و یا می ترسید که پاسخ او مطابق میل شما نباشد.
کمتر اتفاق می افتد که احساساتتان را با یکدیگر در میان بگذارید به همین دلیل پس از گذشت مدت زمان کوتاهی هر دوی شما اظهار نا امیدی کرده و رفته رفته تنفر و رنجش جایگزین مهر و محبت می شود.
هیچ یک از شما حاضر به بخشیدن دیگری نیست.

2- عشق
یک رابطه سالم و يا ازدواج بدون وجود عشق برای مدت زمان زیادی دوام ندارد. آیا رابطه شما بر اساس عشق و علاقه بنا نهاده شده است یا اینکه فقط خودتان را به بازی گرفته اید؟

نقاط قوت :

در زمان بروز هر نوع بحرانی، بدون توجه به نتیجه کار، در کنار هم مي ایستید.
از خود گذشتگی نشان می دهید تا بتوانيد طرف مقابل خود را شاد کنید.
صادق و راستگو هستید و چیزی را از یکدیگر پنهان نمی کنید.
از نظر عاطفی، جسمی، روحی و ذهنی با یکدیگر همخوانی دارید.
جدا از بحث عاشقی، دوست های خوبی نیز برای یکدیگر هستید.


نقاط ضعف :

در زمان بروز مشکلات هر کس راه خودش را پیش می گیرد.
شریک شما غیر قابل اطمینان است و نسبت به جنس مخالف خود نظر دارد.
تا زمانیکه نتوانید حقیقت را پیدا کنید او به شما دروغ می گوید.
سازگاری عاطفی و جسمی و روحی ناچیزی بین شما دو نفر وجود دارد.
در شرایط مختلف نسبت به شما وفادار نیست.
 
3- احترام
رابطه عاطفی بر اساس رفاقت، احترام و پذیرفتن یکدیگر بنا نهاده می شود. زمانیکه احترامی وجود نداشته باشد، شک و بد گمانی جایگزین اعتماد و احترام شده و به مرور زمان تنفر و بیزاری به تارو پود رابطه شما نفوذ پیدا می کنند.

نقاط قوت:

شما از عیوب شریک خود آگاه هستید و برخی از اشتباهات را قبول می کنید.
علایق شخصی و هویت اصلی یکدیگر را تشویق و حمایت می کنید.
برای گوش کردن به نقطه نظرات یکدیگر وقت می گذارید.


نقاط ضعف :

در مقابل دیگران از هم انتقاد می کنید .
شریکتان به شما اجازه نمی دهد که بر اساس علایق شخصی تان عمل کنید و همیشه کلیه رفتارهای شما را زیر نظر دارد.
شما دائما بر روی معیارهایی که از یکدیگر انتظار دارید مشاجره می کنید.
شما نمی توانید اشتباهات یکدیگر را ببخشید یا/و فراموش کنید.
از نوع ارتباط خود آگاه باشید و برخورد معقولی از خود نشان دهید. اگر نمی توانید آنرا پرورش دهید پس شاید زمان ترک آن فرارسیده باشد. اما اگر احساس می کنید که رابطه شما محکم و پا بر جاست، می توانید با کمک گرفتن از عشق دو طرفه، احترام و ارتباط آنرا مستحکم تر نمایید

| +| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
شروع دوباره

سلام

دوباره شروع کردم اما می خوام مطالب وبلاگم رو عوض کنم.می خوام از واقعیت ها حرف بزنم نه از چیزایی که می خواستم و نشد.امیدوارم که موفق بشم 
 

| +| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
از عشقی حرف می زنم که باید در نهان بماندو عاشقی که مهر سکوت بر لبش زدند

با دل عاشق بد نکن ای آدم نامهربون

سنگدل و بی وفا نشو تو دل داری اینم بدون

تو قول همراهی دادی وعده ی دلت بمون

خاطر پاک و تو جهان می خرنش خیلی گرون

عهد شکن عشق نباش خیر نمی بینی از اون

 

رفتم.اما................................................................

چه سخت.اما.........................................................

میرم بی نشان بی صدا.از هر گوشه ی این وب خاطره دارم.

مزاحم بودم اما نمی دانستم.

با چشانی پر از خون.

از عشق خاطره ها شاید بد شاید خوش.

می روم .شاید جایی دیگر.اسمی دیگر و راهی طولانی تر

صدا زدم ولی کسی صدایم نشنید.

برای همیشه می روم

یا حق

| +| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
از عشقی حرف می زنم که باید در نهان بماندو عاشقی که مهر سکوت بر لبش زدند

| +| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
از عشقی حرف می زنم که باید در نهان بماندو عاشقی که مهر سکوت بر لبش زدند

همیشه یه سنگی جلو پای همه هستش.وقتی که عاشق می شی هزار تا خط قرمز می یاد جلو.هر دری می زنی همه رو کنار می زنی.کارت به منت کشی می کشه.(همین جا از همه ی دخترهایی که یه پسر دوسشون داره خواهش می کنم که یا بگن آره یا نه کسی رو سر کا نذارن).دنیا پست و بلندی زیاد داره ولی مگه یه آدم چقدر صبر داره شونه هات هر چی بزرگ باشه خلاصه زیر مشکلات خورد می شه.این دنیا اینقدر پست هستش که وقتی خورد شدی کسی که واسش جون میدادی تو رو از یاد می بره.عشق خوبه اما عشق یه طرفه خیلی بده.اینایی که می گم دلیل نمی شه که خودم همش رو تجربه کرده باشم.ولی این سخته که عشق دو طرفه رو بدست بیاری اما همه بخوان که جلوت سنگ بذارن.

برام دعا کنین

| +| نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
از عشقی حرف می زنم که باید در نهان بماندو عاشقی که مهر سکوت بر لبش زدند

در عرصه عریانی باغ لاله ای میمیرد

و من از فاجعه رفتن گل گریه ام می گیرد

نه تو از عشق به من می گویی و نه من

هر دو مان منتظریم

چه کسی می خواهد بین ما پل باشد

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم

خانه اش ویران باد

| +| نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
از عشقی حرف می زنم که باید در نهان بماندو عاشقی که مهر سکوت بر لبش زدند

سلام خدا . باز منم . همونی که جزتو کسی رو واسه درد دل نداره . بازم اومدم که باهات حرف بزنم و شکایت کنم.

نمیدونم از کجا شروع کنم آخه خیلی حرفای نگفته دارم ....وقتی انسان رو آفریدی مگه به اون عشق ندادی ؟ مگه واسه اون همدمی از جنس خودش قرار ندادی ؟ مگه ادم به خاطر حوا اون سیب رو نخورد و به زمین اومد ؟  مگه مجنون به خاطر لیلی آواره نشد ؟ مگه بیژن به جرم عشق منیژه در چاه تاریک نیفتاد ؟ 

خدایای من هم در چاه تنهایی خودم اسیرم . در بیابان تنهایی اسیرم . به خاطر خوردن سیب عشق در دنیای تنهایی خودم تبعید شدم. مگر گناه من چه بود که آدمها مرا درک نکردند. مگر من از سیاره ای دیگر امده بودم که زبان مرا نفهمیدند. روزها و ماهها به مانند پرنده ای مهاجر به دنبال جفتی در خور خود تمام دنیا را گشتم پس چرا وقتی جفتم را پیدا کردم او نباید عشق مرا بفهمد ؟ خدایا چه کسی به انسانها یاد داد که بی وفا باشند ؟ چرا نباید کسی تنهایی مرا بفهمد ؟ چرا من آن سیب را خوردم ؟ مگر من لیاقت بهشت تو را نداشتم که اینگونه آواره ام کردی ؟

چه سخت است غریب بودن میان آشنایان . چه سخت است محبت ورزیدن اما محبت ندیدن . هوا برایم سنگین است .در آسمان خورشیدی نمی بینم زمین زیر پایم سست شده است .

خدایا دعی میکنم آنگونه مجنونها دعا کردند . آنگونه که بیژنها در چاه دعا کردند ....یا مرا به بهشت خودم باز گردان یا مرا به آنکه در دلم جای دارد و می دانم مرا دوست دارد برسان تا در زمین تو برای خود بهشتی بسازم .

خداوندا ! دستانم خالی اند و دلم غرق در آمال. یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن

| +| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
تولد

تولدم مبارک.

تولدم مبارک.

تولدم مبارک.

تولدم مبارک.

تولدم مبارک.

| +| نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
نیوسنده ی بی صدا

می نویسم از دردمی نویسم از سکوتمی نویسم ازحرفهایی که باید می زدم اما نزدممی نویسم از بقضی که در گلو دارممی نویسم از باید ها و نباید هامی نویسم از رنجهامی نویسم از شبمی نویسم از تنهاییمی نویسم ازعشقی که در سینه دارممی نویسم از دوستهای دشمنمی نویسم از خیانتمینویسم از همهمی نویسم از دل شبهای بی بودنمی نویسم از اشکی که چکید اما هیچ وقت به دریا نرسیدمی نویسم از حسرتمی نویسم از غممی نویسم از شکستمی نویسم از ترسی که در حرف زدن دارم........

| +| نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
شبهای بی ستاره

از زندگی سه چیز را آموختم.

از شب تنهایی

از دوست بی وفایی

از عشق رسوایی

| +| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 

| +| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
خیانت

تو این دنیا به هر کی گفتم دوست دارم دلم رو شکست تواین دنیا به هر کی اعتماد کردم از پشت بهم خنجر زد .شاید اینایی که مینویسم خیلی تکراری باشه اما نمی تونم ساکت باشم کمترین کار که باهاش می تونم یه خورده آروم بشم همین نوشتن تو این وبلاگ هستش.یکی رو خیلی دوست داری یعنی دیوونه اون هستی وقتی بهت خیانت می کنه شما جای من باشین چی کار می کنید.دوست دارم تو نظراتتون بهم کمک کنید و خودتون رو بزارین جای من.

| +| نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
همیشه در بند

| +| نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
نفرین به هر چی آدم ...........
نفرین به هر چی آدم بی جنبه نفرین به هر چی آدم زیر آب زن.هر چی می خوای سرت و بندازی پایین سر گرم خودت باشی نمی شه نمی زارن.یه وقتایی همه چیز خوبه تموم اطرافییانت با هات خوبن اما یه باره همه چیز خراب می شه دیگه از آسمون برات گل نمی باره بلکه هر چی سنگه می خوره تو سرت همه چیز وارونه می شه نفرین به هر چی آدم زیرآب زن نفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرین
| +| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
تنهام نگذار

| +| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 

   سال نو همه مبارک انشاالله سال خوبی رو پشت سر گذاشته باشید و سال خوبی رو داشته باشین .امیدوارم که همیشه موفق باشید و به آرزوهاتون دست پیدا کنید و کبوترهای عشق در بام زندگیتان در حال پرواز باشند

| +| نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
بالهایت را کجا جا گذاشتی

        بالهايت را کجا جا گذاشتي؟


پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي  پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .


پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .


آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست

| +| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
بی کس

سلام خیلی وقت که تو وبلاگم چیزی ننوشته بودم آخه حوصله نداشتم.بعضی وقتها هستش که دیگه نایی نداری برای نوشتن. از همه چیز بدت می یاد تا به یه کاری دست می زنی فقط گند به بار می یاری هر کی یه جور حالت رو می گیره .به هر طرف سر می زنی فقط گیر بازار هستش.داری خفه می شی اما نمی تونی فریاد بزنی کمک بخوای.دارم خفه می ی ی ی ی ی ی ی شم م م م م م م م م م م م

| +| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
از کجاشروع کنم....؟دردها را باید گفت

| +| نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
نبرد من و تو.برنده کی

همیشه هراس داشتم که من واقعی من کوچکتر از من آرمانی ذهن تو باشد. من ذهن تو اگرچه از من سرچشمه گرفته ولی جدای از من نشو و نما می کند. چه منزه است این موجود خیالی!

دستهایم را بالا می برم. من توان رقابت با این موجود بی نقص را ندارم. او برنده است و من از پیش باخته.

من اینجا روی زمینم. لابلای انسانهای خاکستری پیرامون تو.

| +| نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
اشک خون

 

دست هايم بوي گل مي داد  

،مرا به جرم چيدن گل گرفتند    

.اما هيچ کس نپرسيد...........

 شايد من گل کاشته باشم

| +| نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
این دنیا این قدر بزرگ هست که واسه من و تو جاداشته باشه

سعي نکن.............

اگه يه روز کسي بهت گفت دوست دارم

سعي نکن بهش بگي دوستش داري

اگه گفت عاشقتم

سعي نکن عاشقش بشي

اگه گفت همه ي زندگيش تويي

سعي نکن همه ي زندگيش باشي ِ

چون يه روز مياد و بهت ميگه ازت مُتنفرم

اونوقت تو نمي توني سعي کني ازش متنفر بشي .........((هیچ وقت هم نمی تونی فراموشش کنی.))

| +| نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 
غم تنهایی

چرا وقتی که آدم تنها میشه

غم و غصه اش قدر یک دنیا میشه

میره یک گوشه خلوت میشینه

اونجا رو مثل یه زندون می بینه

غم تنهائی اسیرت میکنه

تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه

غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه

یاد اون روزها می افتم زیر مهتاب بهار

توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار

غم تنهائی اسیرت میکنه

تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمیشه

دل این آدما زشته دیگه زیبا نمیشه

اون بالا باد داره زاغه ابرارو چوب میزنه

اشک تو این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه

غم تنهائی اسیرت میکنه

تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

| +| نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 

 صداي شكستنم رانشنيدي؟؟؟       

تا كي به اميد فرداي پر از مهرباني فال بگيرم با حافظ؟؟ تا كي از فرصت استفاده كرده و يك

دل سير گريه كنم لابه لاي باران ها؟؟؟ هنوز صدايت از دفتر دلم پاك نشده است... وخط  

خطی هاي نگاهت !!!

آنقدر آه كشيدم و نگاه كردم به ابرها كه آسمان رنگ انتظارم شد...چشمانت خيال گفتن رازي

را دارد.. كه لبهايت طفره مي روند.. شايد راز رفتن است و جدايي... شايد هم تنفر.... بگو ..

در خلوت يلداي ام بگو تا من از دلواپسي و گورها از تنهايي به در آيند..... پرسه ميزنم ميان

دلتنگيهاي خويش... تداعي ميكنم خاطره ها را ... عشق را كم و بيش!!! شايد گره از اندوهم

گشوده شود با ته مانده طاقتي ... لمس ميكنم زندگي ساطور شده را و خود را كه در چك چك

سلولهايم پير مي شوم.....هنوز بر لبهايت ننشسته ..نوشيدي ام و من كيش شدم ...وتو

مبهوت و مات !!! هيهات از بازي روزگار ... هيهات!!!

بي آنكه بدانم روزي برايم خاطره اي خواهي شد به زندگي لبخند زدم و به عشق سوگند

خوردم ... حالا!!! چهره ژوليده ام را در آئينه كه مي بينم فكر ميكنم كه آنقدر با خودم صميمي شده

 ام كه بگويم مرگ بر اعتماد....

 

طعنه هاي عقرب گونه ات هم عشق را از چشمم نينداخت... تنها به من آموخت عشق بايد

الهي باشد و بس.....!!!1

گاهي اوقات خود را گم ميكنم... مثل حالا!!!

اما صدايي انگشت به دهان مي گويد: فكر ميكنم شما را جايي ديده ام !

اما نميدانم مگر سواد ندارند... روي پيشاني من كه نوشته شده صاحب اين عكس سالها قبل

مرده است.....

شايد تو هم مسافري عجول بودي كه نخوانده رفتي يا من راوي بي تجربه آخرين قصه كه

 بدون هيچ صدايي با خيالي كه ديگر رنگ نداشت روي خودم خط كشيدم..... آري روي خودخط

كشيدم ... من مرده ام... گريه بي فايده است... گريه مكن..مهربان باش مهربان!!!!!!!!                    

| +| نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384 توسط یه عاشق  |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  Mahdi-K
All Rights Reserved